تبليغاتX
زندگی پیچیده ی من


زندگی پیچیده ی من

بس غریبم در این شهر ... واهمه دارم ... که آیا خدا نمی داند؟

 

برداشت اول:

باید استراحت کنم … باید فکر نکنم … باید سکوت کنم …

شاید دیگه مهم نیست که من چی فکر میکنم …

شاید از اولش هم مهم نبوده که من چی فکر میکنم …

سرده … دستام رو میذارم تو جیبم … شاید درخت از برگ خسته شده !

برداشت دوم:

خوابم میاد، نمیتونم فکر کنم … فکر می کنم، نمی تونم بخوابم …

نسکافه رو قطره قطره می خورم … انقدر آروم که سرد میشه …

 آدم ها از جلو پام رد می شن … گهگاهی به زور

لبخندی تحویلشون می دم و سری تکون میدم … ترجیح میدم کسی رو نشناسم …

حس غریبه بودن رو دوست دارم … حس گم بودن … حس عادت نکردن …

برداشت آخر:

دستامو میذارم تو جیبم … خیلی آروم کنار درختا قدم میزنم …

میرم و میام … ساعت رو نگاه می کنم …

یه لحظه خودم را میذارم جای اون … بخار نفسم رو دوست دارم …

همه عجله دارن … نسکافه رو میذارم کنارم و خیره میشم به نیمکت های خالی …

و زمزمه می کنم : ای دلت خورشید خندان، سینه ی تاریک من ، سنگ قبر آرزو بود …



!!!!!!×××××××××××××××××××××××!!!!!!


با اون همه خاطره باز

می خوام فراموشت کنم...

می شکنم اما..

این دفعه برنده ی بازی منم...

می خوام ازت جدا بشم...

یه ذره تنها بمونی..

رفیق نیمه راه من دیره واسه پشیمونی....

اگه می بینی ساکتم...

چیزی به روت نمیارم..

بدون که ارزش نداری!

مردی دیگه تو باورم...

 

!!!!!!××××××××××خاموش××××××××××!!!!!


 

 

       

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 7 دی1388ساعت 19:57 توسط دختر پائیزی| |

من...

خودم را خط می زنم

بی آنکه بدانم چه خواهد شد...

فقط بازیچه می شوم

و قبول می کنم...

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 17:44 توسط دختر پائیزی| |


Design By : Night Skin

Free JavaScripts provided
by